# چرا حواس‌مان پرت می‌شود؟ مغز چگونه یاد می‌گیرد محرک‌های مزاحم را نادیده بگیرد؟

در طول روز، مغز ما با حجم بسیار زیادی از اطلاعات روبه‌رو می‌شود: صداهای اطراف، اعلان‌های تلفن همراه، حرکت افراد در محیط، تصاویر، کلمات، گفتگوها و محرک‌هایی که دائماً در میدان دید یا شنوایی ما قرار می‌گیرند.

اما ما نمی‌توانیم به همه این اطلاعات به یک اندازه توجه کنیم.

وقتی مشغول خواندن یک متن هستیم، صدای رفت‌وآمد اطراف همچنان وجود دارد، اما معمولاً تلاش می‌کنیم آن را نادیده بگیریم. وقتی در یک جمع به صحبت‌های یک نفر گوش می‌دهیم، صداهای دیگران نیز به گوش ما می‌رسند، اما قرار نیست همه آن‌ها را با یک سطح از دقت پردازش کنیم.

این توانایی برای انتخاب اطلاعات مرتبط و کاهش پردازش اطلاعات نامرتبط، یکی از بخش‌های مهم توجه انتخابی (Selective Attention) است.

اما یک پرسش مهم وجود دارد:

آیا مغز فقط محرک‌های مزاحم را نادیده می‌گیرد، یا می‌تواند با تجربه یاد بگیرد که بهتر آن‌ها را فیلتر کند؟

یک مطالعه جدید در سال ۲۰۲۶، سرنخ جالبی برای پاسخ به این سؤال ارائه کرده است.

توجه انتخابی؛ چرا نمی‌توانیم به همه‌چیز توجه کنیم؟

توجه را می‌توان تا حدی شبیه یک سیستم اولویت‌بندی در نظر گرفت.

در هر لحظه، اطلاعات بسیار بیشتری از آنچه می‌توانیم به‌طور کامل پردازش کنیم وارد سیستم شناختی ما می‌شود. بنابراین مغز باید به برخی اطلاعات اولویت بیشتری بدهد و پردازش برخی اطلاعات دیگر را کاهش دهد.

برای مثال، تصور کنید در یک صفحه چندین شکل مختلف وجود دارد و از شما خواسته شده فقط یک شکل خاص را پیدا کنید. اگر یکی از اشکال با رنگی بسیار متفاوت از بقیه نمایش داده شود، ممکن است به‌طور طبیعی توجه شما را به خود جلب کند؛ حتی اگر آن شکل هدف شما نباشد.

به چنین محرکی می‌توان حواس‌پرت‌کننده برجسته (Salient Distractor) گفت.

برجستگی می‌تواند ناشی از ویژگی‌هایی مانند رنگ، اندازه، حرکت یا تفاوت آشکار یک محرک با محیط اطراف باشد.

اما برجسته بودن همیشه به این معنا نیست که یک محرک باید برای ما مهم باشد.

یک اعلان قرمز روی صفحه ممکن است از نظر بصری بسیار برجسته باشد، اما اگر در حال انجام یک کار مهم باشیم، محتوای آن اعلان ممکن است کاملاً نامرتبط باشد.

پس مغز باید بتواند بین «برجسته بودن» و «مرتبط بودن» تفاوت بگذارد.


آیا حواس‌پرت‌کننده‌ها همیشه توجه ما را می‌دزدند؟

مدت‌ها یکی از پرسش‌های مهم در پژوهش توجه این بوده است که آیا محرک‌های برجسته به‌طور اجتناب‌ناپذیر توجه را به خود جلب می‌کنند یا اینکه مغز می‌تواند فعالانه از آن‌ها جلوگیری کند.

پژوهش‌های جدید تصویر پیچیده‌تری ارائه می‌کنند.

به نظر می‌رسد مغز می‌تواند بر اساس هدف، تجربه و تاریخچه انتخاب‌های قبلی، اهمیت برخی محرک‌ها را تغییر دهد.

یعنی اگر بارها با محرکی مواجه شویم که برای انجام یک کار اهمیتی ندارد، ممکن است به‌تدریج در نادیده گرفتن آن بهتر شویم.

مطالعه‌ای که در سال ۲۰۲۶ توسط Brian A. Anderson منتشر شد، دقیقاً این موضوع را بررسی کرد.


مغز چگونه یاد می‌گیرد حواس‌پرت‌کننده‌ها را نادیده بگیرد؟

در این پژوهش، ۲۶ شرکت‌کننده در یک تکلیف جست‌وجوی دیداری شرکت کردند.

از آن‌ها خواسته شد در میان مجموعه‌ای از شکل‌ها، شکل هدف را پیدا کنند و بر اساس اطلاعات داخل آن پاسخ دهند. در برخی آزمایش‌ها، یک شکل با رنگ متفاوت نیز در میان محرک‌ها ظاهر می‌شد.

این شکل رنگی، هدف نبود و شرکت‌کنندگان از ابتدا می‌دانستند که باید آن را نادیده بگیرند.

پژوهشگران در جلسه اول آزمایش، احتمال ظاهر شدن حواس‌پرت‌کننده را در برخی مکان‌ها و با برخی رنگ‌ها بیشتر کردند.

به این ترتیب، شرکت‌کنندگان به‌تدریج با یک الگوی آماری مواجه شدند: بعضی ویژگی‌ها یا مکان‌ها بیشتر از بقیه با حواس‌پرت‌کننده همراه بودند.

سپس آزمایش در روز دیگری تکرار شد؛ اما این بار احتمال وقوع حواس‌پرت‌کننده‌ها در مکان‌ها و رنگ‌های مختلف برابر شد و حتی یک رنگ جدید نیز وارد آزمایش شد.

این طراحی به پژوهشگران اجازه داد بررسی کنند که آیا یادگیری ایجادشده در روز اول فقط به همان رنگ و مکان محدود می‌شود یا اینکه توانایی نادیده گرفتن حواس‌پرت‌کننده‌ها به‌طور کلی نیز بهتر می‌شود.


نتیجه جالب: تجربه واقعاً می‌تواند میزان حواس‌پرتی را کاهش دهد

در جلسه اول، محرک‌های مزاحم باعث کندتر شدن پاسخ شرکت‌کنندگان شدند؛ یعنی حواس‌پرت‌کننده‌ها واقعاً در عملکرد آن‌ها اختلال ایجاد کردند.

اما با ادامه آزمایش، میزان این اثر کاهش پیدا کرد.

مهم‌تر اینکه وقتی شرکت‌کنندگان در روز دوم دوباره آزمایش شدند، اثر کلی حواس‌پرتی نسبت به جلسه اول حدود ۴۰ درصد کاهش یافته بود.

این کاهش فقط به محرک‌هایی محدود نبود که شرکت‌کنندگان قبلاً بارها دیده بودند.

حتی در مواجهه با برخی حواس‌پرت‌کننده‌های جدید نیز الگوی کاهش اثر حواس‌پرتی مشاهده شد.

این یافته نشان می‌دهد که تجربه مکرر در نادیده گرفتن محرک‌های مزاحم ممکن است چیزی فراتر از یادگیری «این محرک خاص را نادیده بگیر» ایجاد کند.

به عبارت ساده‌تر:

مغز ممکن است در خودِ مهارت نادیده گرفتن حواس‌پرت‌کننده‌ها بهتر شود.


اما یک نکته مهم: همه یادگیری‌ها یکسان نبودند

یکی از جذاب‌ترین نتایج این پژوهش این بود که ظاهراً دست‌کم دو نوع فرایند در این سازگاری نقش دارند.

۱. یادگیری وابسته به ویژگی

اگر یک حواس‌پرت‌کننده بیشتر در یک مکان یا با یک رنگ خاص ظاهر شود، مغز می‌تواند این الگو را یاد بگیرد.

در نتیجه، وقتی همان رنگ یا مکان دوباره با یک حواس‌پرت‌کننده همراه می‌شود، اثر آن می‌تواند کمتر شود.

اما این نوع یادگیری نسبتاً وابسته به شرایط است.

در مطالعه جدید، وقتی احتمال وقوع رنگ‌ها و مکان‌ها در روز دوم برابر شد، این مزیت دیگر مشاهده نشد.

یعنی مغز فقط به خاطر اینکه یک رنگ یا مکان قبلاً با حواس‌پرت‌کننده همراه بوده است، برای همیشه آن را نادیده نمی‌گیرد.

۲. یادگیری عمومی‌تر از طریق تجربه

در کنار این اثر، پژوهشگران یک روند متفاوت نیز مشاهده کردند.

با تجربه بیشتر در نادیده گرفتن محرک‌های برجسته، میزان جلب توجه توسط حواس‌پرت‌کننده‌ها به‌طور کلی کاهش یافت.

این اثر حتی در مورد برخی محرک‌هایی که احتمال وقوع پایینی داشتند و همچنین یک رنگ جدید که در جلسه اول دیده نشده بود، دیده شد.

این موضوع نشان می‌دهد که تجربه ممکن است به‌تدریج یک نوع راهبرد عمومی‌تر برای کاهش جذب توجه توسط محرک‌های نامرتبط ایجاد کند.

پژوهشگر این یافته را به این ایده مرتبط می‌کند که نادیده گرفتن محرک‌های برجسته می‌تواند مانند یک مهارت یادگرفتنی عمل کند.


یعنی می‌توانیم «حواس‌پرت نشدن» را تمرین کنیم؟

اینجا باید مراقب باشیم که از یافته پژوهش بیشتر از آنچه نشان می‌دهد نتیجه‌گیری نکنیم.

این مطالعه نشان نمی‌دهد که چند جلسه تمرین می‌تواند به‌طور کلی مشکل حواس‌پرتی افراد را برطرف کند.

شرایط آزمایشگاهی با زندگی روزمره تفاوت زیادی دارد.

شرکت‌کنندگان در یک تکلیف مشخص و کنترل‌شده، تعداد زیادی آزمایش انجام دادند و پژوهشگران نیز اثر تجربه را در همان چارچوب اندازه‌گیری کردند.

بنابراین نمی‌توان از این مطالعه نتیجه گرفت که مثلاً استفاده از یک برنامه یا بازی شناختی خاص، به‌طور قطعی باعث افزایش تمرکز در مدرسه، محل کار یا زندگی روزمره می‌شود.

اما یافته مطالعه یک نکته مهم را روشن‌تر می‌کند:

توجه یک سیستم کاملاً ثابت و غیرقابل تغییر نیست.

تجربه و یادگیری می‌توانند بر نحوه اولویت‌بندی اطلاعات و میزان اثرگذاری محرک‌های مزاحم بر عملکرد ما تأثیر بگذارند.


چرا این موضوع در زندگی روزمره اهمیت دارد؟

در دنیای امروز، مسئله فقط وجود حواس‌پرت‌کننده‌ها نیست؛ بلکه تعداد و تنوع آن‌ها نیز بسیار زیاد شده است.

اعلان‌های تلفن همراه، پیام‌ها، پنجره‌های باز مرورگر، شبکه‌های اجتماعی، صداهای محیط و تغییرات مداوم در صفحه نمایش، همگی می‌توانند اطلاعاتی را وارد میدان توجه ما کنند که لزوماً با هدف اصلی ما مرتبط نیستند.

اما توجه انتخابی فقط درباره تلفن همراه نیست.

در یک محیط شلوغ باید بتوانیم روی گفت‌وگوی موردنظر تمرکز کنیم. هنگام رانندگی باید اطلاعات مهم جاده را از محرک‌های کم‌اهمیت جدا کنیم. هنگام مطالعه باید بین محتوای اصلی و محرک‌های محیطی تمایز قائل شویم.

بنابراین، توانایی انتخاب اطلاعات مرتبط و کاهش پردازش اطلاعات نامرتبط یکی از بخش‌های مهم عملکرد شناختی است.


توجه فقط «تمرکز کردن» نیست

وقتی درباره توجه صحبت می‌کنیم، معمولاً فقط به توانایی تمرکز فکر می‌کنیم.

اما پژوهش‌های توجه نشان می‌دهند که توجه مجموعه‌ای از فرایندهای مرتبط است.

گاهی لازم است توجه خود را روی یک محرک خاص متمرکز کنیم.

گاهی باید توجه را از یک محرک به محرک دیگری منتقل کنیم.

گاهی باید اطلاعات نامرتبط را نادیده بگیریم.

و گاهی لازم است برای مدت طولانی، هدف خود را بدون افت شدید عملکرد دنبال کنیم.

بنابراین، «توجه» یک توانایی واحد و ساده نیست.

توانایی ما برای مقابله با حواس‌پرتی تنها یکی از جنبه‌های این سیستم پیچیده است.


یک نکته مهم درباره سنجش توجه

همین پیچیدگی یکی از دلایلی است که اندازه‌گیری عملکرد شناختی اهمیت پیدا می‌کند.

اگر فردی در یک تکلیف توجه عملکرد ضعیف‌تری داشته باشد، نمی‌توان صرفاً از روی یک نمره نتیجه گرفت که «تمرکز او ضعیف است».

نوع تکلیف، سرعت پاسخ، دقت، تعداد خطاها، میزان حواس‌پرتی، دشواری محرک‌ها و شرایط اجرای آزمون همگی می‌توانند بر نتیجه اثر بگذارند.

به همین دلیل، در پژوهش‌های شناختی تلاش می‌شود هر توانایی با تکالیف استاندارد و شاخص‌های مشخص بررسی شود و نتیجه در چارچوب همان تکلیف تفسیر شود.


جمع‌بندی

مغز ما دائماً با اطلاعاتی بیشتر از ظرفیت پردازش کامل خود مواجه است. توجه انتخابی کمک می‌کند اطلاعات مرتبط را در اولویت قرار دهیم و اثر محرک‌های نامرتبط را کاهش دهیم.

پژوهش جدید منتشرشده در سال ۲۰۲۶ نشان می‌دهد که این فرایند می‌تواند تحت تأثیر تجربه قرار بگیرد.

شرکت‌کنندگان پس از تجربه مکرر در نادیده گرفتن محرک‌های برجسته، در جلسه بعدی آزمایش کمتر تحت تأثیر حواس‌پرت‌کننده‌ها قرار گرفتند. این اثر در کنار یک نوع یادگیری وابسته به ویژگی‌های خاص محرک‌ها مشاهده شد و به نظر می‌رسد این دو فرایند زمانی متفاوتی داشته باشند.

در نتیجه، توجه را نباید یک فیلتر کاملاً ثابت تصور کرد.

مغز می‌تواند از تجربه یاد بگیرد که چه چیزهایی ارزش توجه دارند و چه چیزهایی را بهتر است نادیده بگیرد.

با این حال، هنوز فاصله قابل‌توجهی بین نشان دادن این اثر در یک آزمایش کنترل‌شده و نتیجه‌گیری درباره بهبود کلی تمرکز در زندگی روزمره وجود دارد.

همین تفاوت، یکی از دلایل اهمیت پژوهش دقیق درباره عملکرد شناختی است: بهتر شدن عملکرد در یک تکلیف، مهم است؛ اما باید بدانیم دقیقاً چه توانایی‌ای تغییر کرده و این تغییر تا کجا قابل تعمیم است.

منبع اصلی

Anderson, B. A. (2026). Distinct underlying mechanisms contribute to learning-dependent distractor rejection. Psychonomic Bulletin & Review, 33, Article 217.

این مطلب با هدف آشنایی عمومی با یافته‌های پژوهشی تهیه شده است و جایگزین ارزیابی یا توصیه تخصصی پزشکی و روان‌شناختی نیست.